چرا اينقدر عطر مست کننده ات برايم ناآشنا شده؟<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

چرا ديگر صدای قدمهايت بيقرارم نميکند؟

چرا ديگر به ياد نمی آورم ثانيه به ثانيه ی آن بوسه ی نفس گير را؟

نگاههايت چه بيتفاوت شده اند و حرفهايت روزمره و خسته کننده اند.

دستانت را به من بده به ياد آن روزهايی که از ياد رفته اند...

چقـــــــدر سردند.تو يخ زده ای عزيزم!!

تو يک مجسمه شده ای.مگرنه؟

تو مرده ای .درست است؟

تو به دنبال نفسهای مسيحايی يک عشق جديد ميگردی؟

اينگونه مرا با آن چشمان شيشه ای نگاه نکن مجسمه

من از تو بی جانترم.....

 

/ 23 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ageyerouz

سلام شازده جان!! زيبا بود مثل هميشه! :)‌ نمی دونم چرا جديداْ خيلی از ازدواج کرده ها اين طوری که نوشتی شدن. انگار عشقها خيلی زودگذر شدن. شاد و خرم باشی!

سبحان

بلاگ قشنگی داری به مننم سر بزن

mojtaba

سلام ../ راه خورشيدی ما از دل شب ميگذرد / مژده ای دل که مسيحا نفسی می‌ايد ( باورش کنيم ) / التماس دعا و موفق باشی

هستی

سلام وبلاگتونو کامل خوندم خيلی زيبا مينويسی

mehdi

سلام الهه جون.....خوبی؟..شرمنده دير کردم.......عالی بود....متنتو ميگم...

sahar

سلام الهه جان..هيچی نميتونم بگم جز اينکه...نوشته هات محشرن....شاد باشی عزيزم.

sevda

سلام قشنگه متنت/ منم به روزم نظر بدی خوشحال می شم موفق باشی

amir

سلام شرمنده که دير به دير ميام بايد ببخشی ولی مطلبت خيلی توپ بود راستی من آپم اگه بيای خوشحال ميشم ....يا حق

رنگین کمون

ای که از نسل ممسيحی نفسی نيست مرا...با تبادل لينک موافقين؟منتظرم يا حق