روزي شيوانا پير معرفت يكي از شاگردانش را ديد كه زانوي غم بغل گرفته و گوشه اي غمگين نشسته است. شيوانا نزد او رفت و جوياي حالش شد. شاگرد لب به سخن گشود و از بي وفايي يار صحبت كرد و اين كه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفي داده و پيشنهاد ازدواج ديگري را پذيرفته است. شاگرد گفت كه سالهاي متمادي عشق دختر را در قلب خود حفظ كرده بود و با رفتن دختر به خانه مرد ديگر او احساس مي كند بايد براي هميشه با عشقش خداحافظي كند. شيوانا با تبسم گفت :" اما عشق تو به دخترك چه ربطي به او دارد؟" شاگرد با حيرت گفت : " ولي اگر او نبود اين عشق و شور و هيجان هم در وجود من نبود؟" شيوانا با لبخند گفت :" چه كسي چنين گفته است.تو اهل دل و عشق ورزيدن هستي و به همين دليل آتش عشق و شوريدگي دل تو را هدف قرار داده است. اين ربطي به دخترك ندارد. هر كس ديگر هم جاي دختر بود تو اين آتش عشق را به سمت او مي فرستادي.بگذار دخترك برود!اين عشق را به سوي دختر ديگري بفرست . مهم اين است كه شعله اين عشق را در دلت خاموش نكني. معشوق فرقي نمي كند چه كسي باشد! دخترك اگر رفت با رفتنش پيغام داد كه لياقت اين آتش ارزشمند را ندارد. چه بهتر! بگذار او برود تا صاحب واقعي اين شور و هيجان فرصت جلوه گري و ظهور پيدا كند! به همين سادگي!<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

 

/ 7 نظر / 5 بازدید
amir

سلام.خوبی .مثل هميشه عالی نوشتی.وقتی مطالبت رو می خونم احساسه خوبی بهم دست ميده.راستی منم مطلب جديد دادم دوست داشتی بيا.

مرتضی

ديشب پرنده اي در قفس دلش گرفت گريه در چشمانش جمع شده بود ولي نمي خواست اشك بريزد زيرا " جغد شوم بارون خورده" خوشحال خواهد شد. اشكهايش را به جاي آب خورد تا شايد تشنگي اش رفع شود، هوا سرد شد و او سرش را در بالهايش پنهان كرد ، ناگهان حس كرد كه كسي بر در قفس مي كوبد، خواست سرش را بلند كند ولي مي ترسيد كه بغضش بتركد، پس ترجيح داد كه سرش در زير بالش باقي بماند و گفت: چه كاري داري؟ صدا گفت: مي خواهم نجاتت دهم! پرنده: چرا؟ صدا: چون دوستت دارم، عاشقتم! پرنده قلبش لرزيد ولي باز جرأت نكرد سرش را بالا بگيرد پرنده: راست مي گي؟! صدا:آري............من خيلي دوستت دارم. پرنده: چه گونه مي خواهي نجاتم دهي؟ صدا:بگو كليد قفس كجاست؟ پرنده: كنار تنهاگلدان اتاق صدا: الان كليد را مي آورم و آزادت مي كنم صدا كمي دور شد، پرنده خوشحال سرش را بلند كرد تا ببينداو كه بود و ديد گربه اي از قفس دور و به طرف گلدان اتاق مي رود.

mohammad

سلام لطفا ايميلتان را چک کنيد.

nahal

سلام متن زيبا و دلکشی نوشتيد . ممنون ميشم اگه به منم سر بزنيد . موفق باشيد.

Heaven Searcher

سلام.. ممنون که اومدي و سر زدی.. البته خوشحال می شدم نظرت رو در مورد موضوع وبلاگم هم می نوشتی... راستی نوشته ات منو ياد دوستی انداخت که می گفت که عشق را به خاطر بسپار ... معشوق و عاشق مردنی هستن !!!

rasool

ای ول . تو هم که فکر کنم اهل موفقيتی . چه تفاوت ببخشيد تفاهم بزرگی . .. .. ممنون از نظرت . شاد باشی. منم آپ شدم

ياشار

آره٬ همون بهتر که اون دختره رفت. راستی٬ خیلی ممنون که به وبلاگ من سر زدي. وبلاگ من هم به روز شد. خوشحال ميشم اگه بازم سر بزني. ارادتمند - ياشار