(( آه اي چشم سياه آتش بودي نگاه پنداشتمت ))

 

ميخوام قصه تو رو بنويسم ... ميخوام قصه خودم رو بنويسم ....

اگه از عشق مي شه قصه نوشت ؛ مي شه از عشق تو گفت . وقتي ميخواهم براي تو بنويسم ، دوست دارم از هر آنچه در طبيعت است كمك بگيرم . وقتي ميخواهم براي تو بنويسم ، دوست دارم از هر آنچه در كائنات است كمك بگيرم . دوست دارم ستاره ها را آب كنم و به جاي جوهر در قلمم بريزم تا كلمه هايم نوراني شوند.

دوست دارم در خلوت ترين نقطه ماه بنشينم و حرف دلم را فقط براي تو بنويسم ، دلم نميخواهد هيچ كس حتي فرشته هايي كه در دو طرف شانه ام زندگي ميكنند حرفهايم را بشنود .

من تو را در همه اي كاش هايم مي بينم ، در همه دلواپسيها و دلشوره هايم ،در اشكها و شاديهاي كودكانه ام ، در حسرت ها و آه ها و سوز و گدازهايم مي بينم . من هر دري را به اميد آمدن تو باز ميكنم و هر دفترچه اي را به اميد خواندن نام تو ورق ميزنم . من در ترنم هر نغمه و آهنگي تو را مي جويم وبا گل و نسيم و گلاب از تو ميگويم .

 با كلمه ها نميتوانم با تو حرف بزنم . كاش حرفهاي ساكتم را ميشنيدي ، حرفهايي كه در چشمهايم زندگي ميكنند .حرفهايي كه هيچ گاه نتوانسته ام بر زبان بياورم .  به ياس  و سوسن و شبنم  قسم اين حرفها سالهاست كه منتظرند تابه تو برسند.

مي خواهم برايت آسماني بسازم و خورشيدي كه هيچگاه غروب نكند .

 ميخواهم برايت كهكشاني بسازم كه پاي هيچ فرشته اي به آنجا نرسيده باشد. مي خواهم قلبم شعله اي آبي و گيرا باشد و من در پرتو آن تا روز قيامت بسوزم و تو را تماشا كنم .

فقط تو را...