دلم ميخواست گل سرخي بودم كه سرخي گلبرگهاي ظريف عشقم گواه بر خونين بودن قلب شكسته ام باشد.

دلم ميخواست آفتاب عشقي بودم كه در آن طلوع مجدد دوستيها را پيدا ميكردم.

دلم ميخواست باران شب وصال بودم تا هر دو با هم در زير قطرات عشق به ديار با تو بودن هجرت را آغاز ميكرديم.

دلم ميخواست دو پرنده ي رها بوديم تا به درياي دوستي سفر ميكرديم؛ دريايي كه مرغان آسمانيش نغمه هاي به هم رسيدن را سر ميدهند.

دلم ميخواست سرزمين سبز رستن بودم تا در دامن دشت متانت؛ همچون قاصدكان رقصان در فضاي عشق ميرقصيدم.

و دلم ميخواست به دياري ميرفتيم كه مردمان آن ديار با عشق بيگانه هستند و ما همچون جويبار دوست داشتن در آن ديار تنهاييها جاري ميشديم و كلبه اي از پاكيها؛ لطافتها بنا ميكرديم

و اينست آغاز عشق ابدي در ديار بي پناهي ها...