من درخشان ترين ستاره شب بودم

با خورشيدي در آغوش

از هيچ شبي هراس نداشتم

و از هيچ نعره اي گريزان نبودم

خنده بر لب داشتم

و نوازش نسيم ، اميد زندگي را در من به اوج مي رساند

با فرشته گونه انساني به كمال زندگي مي كردم

اما..

اما به يك باره فرشته به شيطاني بي مانند بدل گشت

قلبم را پاره پاره كرد

بر دستانم زنجير زد

و آن چهره خندان را در اشك غرقه كرد

اكنون از سياهي سايه خويش هم ترسانم

و نسيم جز بوي مرگ را به همراه نمي آورد

گريه امانم نمي دهد

گريه امانم نمي دهد