اگر دوست خيلي خوبي داري زماني رو براش بگذار تا دريابد كه چقدر برايت با ارزش است.

 

چه شبي بود ... در اون شب تاريكو مه گرفته در اون هواي سرد نم نم بارون وجودم را تر ميكرد ... چه حس عجيبي بود انگار نگران چيزي بودم نگران تعنه هاي مادر نگران هزار چيز ديگر ... ولي ارزشش را داشت ارزش رهايي از زير فشار هايي كه ديگر تاب تحملشان را نداشتم ... شايد دليلش اين بود كه كسي زود تر از من به سراغش رفته بود و ديگر جايي براي من نمانده بود ... اي كاش او ميتوانست در دل خود دو نفر را راه دهد ولي حيف اين فقط يك رويا بود ... حالا من ماندمو لباسهايي خيس از باران آن شب تار حالا من ماندمو نگاههاي غضب آلود مادر

 

همديگر را دوست بداريد ولي از عشق زنجير مسازيد.

دل هايتان را به هم بسپاريد اما به اسارت يكديگر ندهيد. زيرا تنها دستهاي زندگي است كه ميتواند دلهاي شما را در خود نگاه دارد.