+  

از تو خواهشي دارم كه تو را آخرين خواسته ي من است ... براي دلت پنجره اي بساز تا گاه پرنده ي دلم خسته از بار درد لحظه هاي سكوت، پشت پنجره ي دلت به تماشاي تو بنشيند كه كودكانه شانه بر آبشار زلف سياهت ميكشي ... گاه پنجره ي دلت را باز كن تا پرنده ي كوچكي برايت آواز بخواند و لبهايت را به لبخندي آشنا سازد ... هميشه باور كن كه رفته ام ... ولي من هميشه پشت پنجره ات دعا خواهم خواند و خواهم گريست ... و تو خواهي ديد كه پرنده اي چه عاشقانه آواز ميخواند ... و تو لبخند خواهي زد

 

 

نویسنده : الهه ; ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٩ آذر ،۱۳۸۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

 

در این جهان همه چیز با زمانه میگذرد

 

 اما آن حیات سوزانی که دیروز در روح تو در من دمیده شد

 

 هنوز هم مرا می سوزاند و تا ابد خاموش نخواهد شد

 

 چه اهمیتی دارد که کجای این جهان باشی ؟

 

 تنها نمی توانم آنرا باور کنم که در کنارم نیستی

                                                            تنها...

 

نویسنده : الهه ; ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٦ آذر ،۱۳۸۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

من درخشان ترين ستاره شب بودم

با خورشيدي در آغوش

از هيچ شبي هراس نداشتم

و از هيچ نعره اي گريزان نبودم

خنده بر لب داشتم

و نوازش نسيم ، اميد زندگي را در من به اوج مي رساند

با فرشته گونه انساني به كمال زندگي مي كردم

اما..

اما به يك باره فرشته به شيطاني بي مانند بدل گشت

قلبم را پاره پاره كرد

بر دستانم زنجير زد

و آن چهره خندان را در اشك غرقه كرد

اكنون از سياهي سايه خويش هم ترسانم

و نسيم جز بوي مرگ را به همراه نمي آورد

گريه امانم نمي دهد

گريه امانم نمي دهد

 

 

نویسنده : الهه ; ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۳ آذر ،۱۳۸۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

چرا اينقدر عطر مست کننده ات برايم ناآشنا شده؟

چرا ديگر صدای قدمهايت بيقرارم نميکند؟

چرا ديگر به ياد نمی آورم ثانيه به ثانيه ی آن بوسه ی نفس گير را؟

نگاههايت چه بيتفاوت شده اند و حرفهايت روزمره و خسته کننده اند.

دستانت را به من بده به ياد آن روزهايی که از ياد رفته اند...

چقـــــــدر سردند.تو يخ زده ای عزيزم!!

تو يک مجسمه شده ای.مگرنه؟

تو مرده ای .درست است؟

تو به دنبال نفسهای مسيحايی يک عشق جديد ميگردی؟

اينگونه مرا با آن چشمان شيشه ای نگاه نکن مجسمه

من از تو بی جانترم.....

 

نویسنده : الهه ; ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ آذر ،۱۳۸۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

عشق زيباييهاي دلخواه را در دوست ميآفريند و دوست داشتن زيباييهاي دلخواه را در " دوست " ميبيند و مي‌يابد.

 

لحظه هايي كه مأنوس با فكرت بودم ، تو را و شايد خودم را نشناختم.

تو ، ايمان ، آرزو و دردم بودي و من شايد مجهولي كوچك براي تو.

تو هماني بودي كه من يادش را در روحم مي دميدم....

جان مي گرفتم...

زنده مي شدم...

اشك مي ريختم و اكنون...

بي تو فرياد مي زنم كه ...

چرا تو را درك نكردم؟!!!

 

 

نویسنده : الهه ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

سالهاست منتظرم و به دنبال كسي ميگردم كه شود سنگ صبور من و دل تا بگويم با او ذره اي عاطفه لازم دارم و نرانند مرا خويشانم از دل خويش چونكه من تنهايم تنهاتر از سايه’ خويش!

 

******

 

اگر روزي بافتهاي تنم را پاره پاره كنند و بند بند وجودم را از هم بپاشند و از بافتهاي تنم طنابي بسازند و با آن طناب دارم بزنند و وجودم را بر روي خارهاي بيابان بكشند و تمام تنم را تكه تكه كنند و هر تكه از تنم را به منقار كلاغي و كلاغ را به دريا بياندازند باز هم فرياد خواهم زد كه يك نفر را دوست دارم .

و آن هم ...

 

نویسنده : الهه ; ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۸ آذر ،۱۳۸۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

تو براي يك نفر يك دنيايي

 

آن زمان كه عطر عشقت بار ديگر در آرامش سياه ام پيچيد و آن را به يك آشفتگي نوراني تبديل كرد، خود را بهتر ديدم. ايكاش نمي ديدم كه چقدر دور گشته ام. آنقدر دور كه بازگشت به رويايي مي ماند.

آن زمان كه بعد از رفتنت بار ديگر چشمانم طعم نمناك شدن را چشيدند خود را متفاوت ديدم. ايكاش نمي ديدم چقدر تغيير كرده ام. آنقدر كه حقيقتم را گم كرده ام.

آن زمان كه تنهايي ام را جدا از خود مي بينم، بي ميل جام زهري را سر مي كشم و تلخي اش را با تمام وجودم حس مي كنم. زهري كه دير يا زود اثر خواهد كرد.

و آن زمان كه وصالي را تصور مي كنم خود را پريشان مي يابم. پريشان در ناتواني در تجسم شاديها و تصور روشن تلخي ها. و ناتوان از درك رفتن. رفتني كه در سرنوشتم همواره جاريست.

 

 

نویسنده : الهه ; ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٥ آذر ،۱۳۸۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

هر روز روز تولد توست ، اگر واقعا تصميم بگيري آن روز را به نفع خودت تغيير دهي ! تاريخ تولد فقط يك وسيله است كه فراموش نكني ، آمدنت را ! هر روز. . .روز تولد توست.  . .روز من . . . روز ما . . . .

روزي كه تو گرداننده آن باشي روز تو خواهد بود.

اين تويي كه در هر روز به وجود مي آيي ، تاريخ تولد براي يادآوري وجود و حضور پر ارزش توست و صبح آغاز شده اكنون يادآوري مي كند كه تو ارزشمندي و بايد به كمال برسي ، تغيير دهي و تغيير كني . ببيني و باور كني هر آنچه در وجود ت مي يابي و مي پنداري !

هر روز. . .روز تولد توست. . . . .روز من . . . روز ما

من در هر سپيده دم به دنيا مي آيم و با هزاران هزار اميد ، هزاران نويد و هزاران عشق به ساعت و لحظه اي كه در آنم مي انديشم. و هر شب از دنيا مي روم با هزاران نويد كه براي سلامتي داشتم و سعادتي كه دارم ، كه در چنين آرامشي ، در چنين سكوتي به عشق وجودم فكر كنم و خود را متعلق به كسي ، به وجودي بدانم كه بي او هيچ و با او همه چيز هستم !

و شاهد تك تك لحظه هاي عاشقانه باشم !

روز تولدت را تبريك مي گويم ! روز تو !

و شادماني و خرسندي تمام لحظاتت را آرزومندم ! تو خود سمبل تولد و زندگي هستي !

(( پس به عشق بيانديش ، به شادماني و شادمانه زندگي كن ! ))

 

نویسنده : الهه ; ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳ آذر ،۱۳۸۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک