+  

اگه آسمون تپيد و باريد و خون ديدگانش دنيا را آلود، بدان كه زندگي ارزش دل شكستن ندارد، خون به دل ديگري كردن كار سختي نيست، آشفته مباش كه آسمان تاريك است هيچ ديده نيست كه تو را به خشم بنگرد، تا تواني دل سايرين شكن و خانه شان را ويران كن، مترس روز تولدشان را يك كارت مرگ به او هديه بده، بخند و آسمانش را تيره كن، قهقهه هاي مستانه برايت شادي مي آفرينند، بخند تا دنياي بي ارزش آسمان روياهايت آفتابي باشد، بخند تا روز تولدم نفرت انگيز ترين روز زندگيم باشد، بخند تا مستانه تر تو را بپرستم.

بخند نازنينم، حتي خنده هاي بي شرمانه تو نيز دل انگيز است، دلرباست، مدهوش و مستم مي كند، من باقي خواهم ماند تا ابديت كه ببينم رويت، باز گشت تو را و باز هم تو باشي ارباب و من بنده نا چيز، بخند. مي داني؟ گريستم بر آسمان آلوده قلبت كه هواي تازه تنفس كند روحت، اما آلودگي قلب تو آنچنان مهي بر ديدگانت فراخوانده بود كه ترسيدم باران اسيد قلب نازكت را بسايد و نامم را را بر او هك كند، آنگاه بود كه رگ حياتم به تيغ عشق بريد و خون بر تن سردم روان ساخت. بخند.

بخند حتي خنده هاي بي شرمانه تو نيز دل انگيز است .

 

سلام دوستای خوبم بازم ممنونم به خاطر نظرات قشنگتون این هفته یه وبلاگ بهتون معرفی میکنم تا باهاش آشنا بشید اگه تونستید یه سری بهش بزنید .

http://tab0tnameh.persianblog.ir/

 

نویسنده : الهه ; ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ بهمن ،۱۳۸۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

لبخند مي زد، مانند تمام درياها

چشمانش چون بوسه امواج سرد آرامم مي كرد.

وقتي نگاهش مرا نشانه مي رفت، زنده مي شدم.

سري تكان داد، به سويم آمد. دستان گرمش را به سمتم دراز كرد،

مرا به بازي فرا مي خواند. يك بازي كودكانه. ولي من اسير او بودم، براي من از بازي بزرگتر بود؛ شايد بازي زندگيم بود.

دل به دريا دادم و هم بازيش شدم. او مرا در خود جاي داده بود .

هر چه دست و پا مي زدم نمي توانستم خارج شوم. شايد هم خودم اين طور ترجيح ميدادم.

ديگر داشت وقت بازي تمام مي شد. ولي من هنوز از بازي سيراب نبودم.

همة اطرافيانم فرياد مي زدند: ديگر بازي بس است،‌ خودت را غرق مي كني. ولي من هيچ نمي فهميدم.

در درياي وجودش شناور بودم. در سكوت او صداي زندگي را مي شنيدم.

به من گفت: من خيلي تنها هستم.

گفتم: اگر با هم باشيم ديگر هيچ كدام تنها نيستيم.

او گفت‌‌:‌ من نمي توانم با تو بمانم، بايد هميشه تنها باشم، اگر تنها نباشم كه ديگر دريا نيستم.

گفتم: هرچه بگويي انجام مي دهم، بگذار در تو غرق شوم. من بدون تو مي ميرم.

او گفت: با من خواهي مرد.

آنقدر اصرار كردم كه لبخند سردي بر لبانش نشست، از دور موج بلندي آمد و من براي هميشه پيش او ماندم.

من در درياي عشقش غرق گشتم.

 

سلام ممنون از کامنتای قشنگ همتون . تا سه شنبه بعد که باز ببينمتون خدانگهدار

نویسنده : الهه ; ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ بهمن ،۱۳۸۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

زندگي ... هوس نيست... هوس نيست...

اول فقط ميشناختمت... يك روز باهات حرف زدم، بعدا فقط يك دوست بودي... يك كم گذشت، بهترين دوستم شدي... همه حرفهام رو بهت ميگفتم، خوشحالي و ناراحتي همديگر رو ميدونستيم، نصيحتم ميكردي و دلداريم ميدادي، يا اينكه با خوشحالي من سهيم ميشدي.

زمان گذشت...

كم كم بهم نزديكتر شديم، از همه زندگي هم با خبر شديم، خوب و بدش مهم نبود... اينكه هردومون يكي روداشتيم باهاش درددل كنيم قشنگ بود.

بازم گذشت... گذشت... گذشت...

هر روز برام عزيزتر ميشدي، هرازگاهي ناخودآگاه دلم بدجوري تنگت ميشد... به روي خودم نمياوردم، ميگفتم: اينم ميگذره... نگذشت...

يك روز بهم گفتي كه دل تو هم تنگه... گفتي كه خيلي دلت تنگه، گفتي كه دوستم داري، منم دوستت داشتم... سكوت كردم... هيچي نگفتم... ميترسيدم! از چي؟

خودم هم نميدونستم، باز هم گذشت... ديدم بدون تو خيلي سخت شده،

بهت گفتم... بهت گفتم كه همه چيز من هستي، بهت گفتم چقدر دلم تنگه،

بهت گفتم كه چقدر براي بودن باهات بي صبرم، ميترسيدم...

پرسيدي چرا؟

نميدونستم...

گفتي كه ترس نداره، باورم نميشد... عاشق شده بودم! اينقدر اين كلمه رو توي كتابها و شعرها و گفته ها به سلاخه كشيدن كه ديگه باورم نميشد عشق وجود داشته باشه. فكر ميكردم هوسي بيش نيست...

نميدونستم چه جوري فرار كنم، كجا برم، به كي بگم، به خودت گفتم...

گفتي كه هست، عشق هنوز هست، هوس نيست!

دلم آروم شد... خيلي آروم شد، تازه فهميدم كه دنيا چقدر قشنگه، تازه فهميدم كه تا شقايق هست، زندگي بايد كرد...تازه فهميدم كه عاشق شدم و اميد وصال قدرت هركاري رو بهم داد، هركاري...

آره، عشق است و با اميد رسيدن بهش، كوه رو از جا ميشه كند. چه حال و هواي عجيبي است...

توي آينه لبخندي به خودم زدم و گفتم:

هوس نيست،

عشق است...

و

چقدر قشنگه

 

 سلام دوستای خوبم از اين به بعد سه شنبه هر هفته آپ ميکنم . منتظر همتون هستم

نویسنده : الهه ; ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

اولین غم من آخرین نگاه تو

 

 

تو بگو
حذر از عشق ، توانم يا نه ؟
من ز تو مي پرسم
حذر از اين همه احساس توانم يا نه ؟
تو بگو
قلب من گشته ز عشقت محزون
پرشكوه شعله عشق است ،كه تو مي بيني
پشت آن شعله عشق ،پيكري مي سوزد!
نازنين دختر باران تو بگو
خيل اشكهاي شبانه همه از دوري توست
تو ز من مي خواهي
حذر از عشق كنم ؟
تو پذيرا مي شوي دوري زمن
اينچنين ، حرفي نيست
كس نمي داند ، سوگم  از چيست
ريشه اين همه درد ، ز غم دوري توست
تـــو بـــرو
تـــو بـــدان
و تـنها تـــو بـــخوان

حذر از عشق تو ، هرگز هرگز
تپش قلب من بــي تـــو هـــرگـــز...

 

 

نویسنده : الهه ; ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

وقتي تــــو بــــودي ،
          ســــكـوت آنــچنان زيبـــا بــود ،
           كه مي شد خــوشه هاي محبت را از خيال نام تو چيـد!

وقتي تــــو بــــودي ،
               بــاور بــا تـــو بودن ،
تنها به خوابي مي ماند كه با نسيم صبحگاهي از آسمان خيالم
به فراموشي سپرده مي شد!

 ولي وقتي بــروي  !
شايد باور بــي تـــو بودن ، نگاه سرد مرا به مهرباني يك دوســت
بيشتر آشـــنا كــند.

 

*****

تا تلاقي خطوط موازي به انتظارت خواهم نشست

از کجا آمده بودي.
اين چنين آرام آرام
از کنار آخرين پنجره که از آن مي گذشتم وخسته خسته راه رفته بودم.
تنهايي ام در امتداد دستهايت بزرگتر خواهد شد.
من اينجا
تا تلاقي تمام خطوط موازي
به انتظارت خواهم ايستاد

 

 

 

نویسنده : الهه ; ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٧ بهمن ،۱۳۸۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

به همان قدر كه چشم تو پر از زيبايي است

بي تو دنياي من اي دوست پر از تنهايي است

اين غزل هاي زلالي كه زمن مي شنوي

چشمه جاري اندوه دلي دريايي است

چند وقت است كه بازيچه مردم شده ام

گرچه بازيچه شدن نيز خودش دنيايي است

امشب اي آينه تكليف مرا روشن كن

حق به دست دل من؟ عقل؟ و يا زيبايي است

دلخوش عشق شما نيستم اي اهل زمين

به خداوند كه معشوقه من بالايي است

اين غزل نيز دل تنگ مرا باز نكرد

روح من تشنه يك زمزمه نيمايي است

 

نویسنده : الهه ; ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ ; شنبه ۳ بهمن ،۱۳۸۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک